سوداسودا، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره

عزیز دل مامان و بابا

تولد 2 سالگیت مبارک

                                                                                                                                                                                        &nb...
18 بهمن 1392

چند روز مونده به تولد

الان ساعت 4 صبح که دارم مینویسم چون دیدم  خیلی وقته وبلاگت رو آپ نکردم و پست ای تولدت هم بهش اضافه میشد پس تصمیم گرفتم که آپ کنم خدا کنه فردا خیلی بخوابی از طرفی کلی کار دارم  دقیقا 4روز دیگه تولدت هر روز میای و میگی مامان بادودی رو بده به من تولدمه (بادکنک) هر روز کارته شمع رو فوت کردن و گفتن هپی برس دی تو یو و بعد تفلدت مبارک سزه  هر رور کارته بهم بگی مداد ننگی رو بده بهم میخوام چشم چشم دو ابرو بکشم  هر روز کارته بگی مامی اند می رو بزار برام آقا بزار که همه سبی دی های آموزش زبانت هست  دقیقا 3 ماهی هست که از زبانت عقب افتادم یه مدت جابه جایی خونه بعد عمل چشم بعد خراب شدن لپتاپ آخه من هر چی یادت میدم از ...
7 بهمن 1392

.....خوشبختی یعنی داشتن تو !!!!!!!

این روزها ، من ، تمام وقت در اختیارت هستم و برای اینکه تنهایی هایم را پر میکنی به تو مدیونم... الان خونه مامان بزرگ و به قول سودا جونم مامان بوزوگ فدای حرف زدنت نمیدونم چطوری شیرین زبونی هات رو توصیف کنم  دیگه کاملا حرف میزنی و از 4 تا 5 کلمه ای هم گذشتی وقتی شروع به حرف زدن میکنی همه میخندن چون همش در حال دلبری هستی و دل همه رو میبری کارایی میکنی که من تو خانواده بابایی که کم خنده رو تو خونوادشون دیدم ولی حالا لبخند رو میبینم و بعضی اوقات خنده و این واقعا حداقل برای من تعجب آوره  یک هفته خونه مامان جون ابنا بودیم و واقعا به من بیشتر از همیشه خوش گذشت چون دیگه بهونه بابا احمد رو کمتر میگرفتی و از طرفی خودمم انگار بزرگتر شده...
7 بهمن 1392

خلاصی از عینک

  بالاخره عمل چشمم هم تموم شد از روز عملم بگم كه قبل از عمل اصلا ترس نداشتم ولي وقتي نشستم براي عمل انگار يه تيغه رو ميكشيدن به چشمام و صداي دكتر رو ميشنيدم كه ميگفت چشمات رو حركت نده فكر ميكنم براي هر چشم يه 3 دقيقه اي طول كشيد هر لحظه ميگفتم زودباش زمان بگذر تموم شه درد نداشتم ولي همون تيغه كه ميكشيد به چشمام اذيت ميشدم بلاخره تموم شد عملم چقدر ذوق داشتم همه چيز رو عالي ميديدم تا وقتي رسيدم خونه دردو سوزشي نداشتم ولي بعدش شروع كرد به سوزش كه خاله ميترا هم مثل من بود همش ميگفتم واي كي تموم ميشه از قبل شنيده بودم بخوابيم و بيدار بشيم ديگه سوزشي احساس نميكنيم ولي همش به خودم ميگفتم مگه با اين درد ميش...
7 بهمن 1392
1